ترنج

همه چی خوبه.آروم،کسل کننده،مزخرف،بیخود.مثل همیشه....خدا منو ببخشه که مجبور شدم سرکارش بذارم.من فقط به دختر دایی عزیز گفتم که میدونم چجوری چیزی رو که میخوای بدونی از زیر زبونش بکشم، که تا آخر عمرشم هیچ بویی نبره.بعد دختر داییه گیر سه پیچ داد که بخاطر من این کار رو بیانجام.منم که خراب دختر دایی!!! البته زیاد عذاب وجدان نیستم،برای اینکه عذاب وجدانم رو میشناختم و سعی کردم قضیه رو فقط در حد در دهن دختر دایی عزیز رو بستن،ماست مالی کنم.خدا از سر تقصیرات من بگذره.....تغییبر دکوراسیون اتاقم حدود پونصد آب میخوره،البته اگه بیشتر نشه.فعلا که مایه تیله تا آخر ترم تعطیله.....میدونی،من نمیدونم که این چه مرضیه که هر چی من عصبانی تر و ناراحت تر باشم،همون قدر بیشتر زیپ دهنم رو میکشم و خفه خون میگیرم.باورت میشه وقتی راست راست اومد بهم توهین کرد،لال مطلق شدم و هیچی نگفتم،هیچیه هیچی.یعنی مطلقا هیچی.خفه نشم خوبه......دلم کمی کرخت شدن بی دغدغه میخواد.کجاست فاز بیخیالی؟.....خیلی زیباست،راست میگم.تو هم اگه ببینیش همینو میگی.....راستی بهت گفتم؟میخوام ببینیمش.فقط یکبار،نه بیشتر........حوصله اشو ندارم،ولی مجبورم.آخه تا کی؟تو بگو...... از دیشب تا حالا این اهنگه رو بیشتر از 12 دفعه گوش دادم.حتما باورت میشه.شک ندارم......راستی،شبت بخیر.

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384ساعت 10:17 PM توسط ترنج نظرات (3)|

قانون "پنهان سازی اطلاعات" میگوید:« به هر کس به همان اندازه اطلاعات بده که نیاز دارد و نه بیشتر»

«درسهایی از صحیفه ی پایگاه داده»

قانون "آزاد سازی ذهن" میگوید: « از هر کس به همان اندازه اطلاعات بگیر که نیاز داری و نه بیشتر»

«درسهایی از پروفسور اینجانب»

نوشته شده در جمعه 25 آذر ماه سال 1384ساعت 7:45 PM توسط ترنج نظرات (2)|

من می نویسم؛پس..

لابد از احمق بودنمه... لابد نه؛حتماْ.

تو چی؟

نوشته شده در جمعه 18 آذر ماه سال 1384ساعت 1:08 PM توسط ترنج نظرات (3)|

به سراغ من اگر می آیید

همان بهتر که نیایید

مگر عقلتان کم میباشد؟

روز خوش

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1384ساعت 3:08 PM توسط ترنج نظرات (1)|

رام کردن یه بز سرکش چموش،از یه گربه اهلی خونگی بر نمیاد.

به خاطر همینه که عطای نداشته اش رو به لقاش می بخشه.

والسلام

نوشته شده در سه شنبه 15 آذر ماه سال 1384ساعت 7:34 PM توسط ترنج نظرات (1)|

بعضیا میگن که بارون کدومه؟!

بوی نم،شرشر ناودون کدومه؟!!

نوشته شده در شنبه 12 آذر ماه سال 1384ساعت 9:42 PM توسط ترنج نظرات (2)|
در شمال
من کم کم از یاد خواهمت برد
و تو بایدم از یاد ببری
در جنوب
نخست روحت را
از یاد خواهم برد
و این کار
سه روز از وقتم را خواهد گرفت
و آنگاه طعم گیسوانت را
از یاد خواهم برد
چیزی که به گونه والایی
در شکل مژه هایت پنهان شده است
شاید تو نیز
به گونه دیگری از یادم ببری
برای تو
دشوارترین کار دست کشیدن از گذشته هاست
که مثل پارچه چیت گلداری
پر از نقش و نگار است
......
به هر حال
همدیگر را خوب از یاد خواهیم برد
بعد دستهایمان را خواهیم شست.
 
« از یکی که نمی شناسمش»
نوشته شده در دوشنبه 7 آذر ماه سال 1384ساعت 10:55 PM توسط ترنج نظرات (1)|
  1    2  >>